تبليغاتX
کویر

کویر

حرفهایی برای گفتن

باز آوری

 البته من اهل نوشتن اینجوری نیستم تو این محیط غریب...!!!  

اما در این زمینه ناچارم...!

تا از چشم نوجوون تشنه پنهان بمونه اندام خوش تراش این زن...(اگه نوشتم زن به این دلیله که خودم مردم...و اگه شما زنی و این نوشته رو میخونی اون کلمه رو هرچیز دیگه ابی که فکر میکنی فرض کن...!)



پذیرفته بودم 

که زندگی چیزی جز حسرت دیدار دوست و بودن درکنار دشمن نیست...

پذیرفته بودم که بپذیرم .... تلاشم برای یافتن گوشی که میشنود...بی نتیجه خواهد ماند...!

و من باید بسپارم صدای گوش سایم را به باد

پذیرفته بودم که گوش دلنشینی اگر هست ، سیمای وهم انگیز خیال است

که هنرمندی نگاه درمن ساخته

وگرنه خانه دوست قله تر از کوه پایه ای بود که من متصور بودم...!

بگذار تنها بمانم

با این پذیرش تلخ

..

..

و باز آوریم نکن درمن....



به کامنتها جوابی نمیدم....!

+ نوشته شده در  91/02/24ساعت 20:25  توسط محسن قاسمی امیری  | 

بد ترین تصویری که دیدم...

بدترین تصویری که دیدم تماشای ملیونی هیچ اعدامی نبود...

سنگسار مردی نبود که فرزندان خودش رو کشته بود...

بدترین تصویری که دیدم سیلی پدری نبود دخترش رو ، وسط جمعیت برای چشمک های نوجوانیش...

بدترین تصویر که دیدم چشم کودک چند ماهه سرطانی فامیل نبود تو دستهای مادرش....

تماشای اشکهای پدر کم سوادم موقع فیلهای طنز نیست..

بدترین صحنه ای که دیدم به زباله های پراکنده شهرم  مربوط نمیشه....

مربوط نیست به دیدن گرسنگی جنسی عوامی که خیابانهای 88 را پر کرده بودند...

(به خاطر برداشتهای اشتباه بعضی دوستان از این جمله بالا مترادفش رو میگذارم...)

مربوط نیست به دیدن گرسنگی جنسی عوامی که عاشورای هرسال رو پر میکنن از جمعیت ....

بدترینش دیدن اشکهای مردی نیست که از خانواده حق انتخاب رو میگیره چون خبر از جیبش داره....

بدترین تصویری که من دیدم تماشای زنی نیست که از کودکی میشناختمش و خبر از درونش دارم ، وقتی با حسرت نگاهم میکنه با دوتا فرزند و شوهر مهندسش...!!

....................

دیدن سگیه با کله ای ورم کرده و متعفن ولی زنده (از زور سفتی طنابی که دور گردنش کیپ شده بود...) ، وسط جمعیتی که دعایه آزادی به خیابونهای 88 کشونده بودشون...

............................!


+ نوشته شده در  91/02/18ساعت 15:37  توسط محسن قاسمی امیری  | 

تنهایی ای که من میشناسم....!

 باید از تنهایی بنویسم و پاسخ بدم به اینکه چرا هرچه انسان تر ناراضی تر و سخت تر ....و از همه مهمتر    " تنها تر"...  

تصور کن یک سوسک رو وقتی از روی فرش عبور میکنه و چندش ناکیش تمام اندام واقعیت گرات رو در خودش میگیره و تو در اون لحظه خاص آرزو میکنی و میخای که نباشه....!

طبیعی ! که باشی با یک پارچه ای ، حشره کشی ، چیزی ، میکنی دنبالش با لبخند و تا نکشیش آروم نمیگیری..!

کمی طبیعی تر که باشی به خودت میگی میگیرم و بیرون از اتاق رهاش میکنم...!

بیشتر که طبیعی باشی میپذیری که باید باشه و زندگی کنه ...درحالی که هنوز چندشت میشه...(شایدم از زور پذیرش چندشت نشد)

طبیعی تر که باشی میدونی و درک میکنی که : "ترحم بر پلنگ تیز دندان ***ستم کاری بود بر گوسفندان" و اینکه تو در اون خونه تنها نیستی و باید بگیری و نشد بکشی اون سوسک رو که حالا دیگه دوستش هم داری....! در حالی که کودک رو میبینی که نگاه میکنه دستانت رو...!!!!!!.........(اینجاست که درگیر میشی با نگاه مصلحت اندیش خودت در حالی که همیشه عصیان رو دوست داشتی...!)

و حالا دوباره طبیعی تر و همسنگ با گروه اول آدمهای طبیعی ای که ازشون گفتم ...اگه تونستی و شد بیرونش میکنی و نشد میکشیش اینبار با اشک....!

سوسک برای تو مثل سهراب تو دستای رستم جون میده ...و تو رو "ناراضی "میکنه دستانت درحالی که "تنهایی" رو بیشتر از هروقتی احساس میکنی ، در میان جمعیتی که برای شکارت هورا میکشن....!



کاش میتونستم عطر بهار نارنج رو یه جوری بهتون هدیه کنم

+ نوشته شده در  91/02/12ساعت 5:56  توسط محسن قاسمی امیری  | 

توهم عشق...!!

  
اول بگم که شاید الان وقت طرح این موضوع نبود....
اما چون حدس میزنم که در آینده خواننده های اینجا کمترخواهند شد....ناچارن حالا میگذارمش تا آدمهای بیشتری خونده باشنش.....


عشق
برای من همیشه رودر رویی با این مفهوم همراه با یک حس خاص تنهایی بوده...!

و هرگز نتونستم باور کنم عشق رو....!!

همیشه خندیدم به عشقهای افسانه ای خودمون تو ادبیات ، اشیاءی که گفتن ازشون همواره چشو ابرویی بوده ...(و جالبه که اکثرشون هم نرسیدن داشتن..!)

خیلیامون پراز تنهایی و تجردیم....(هرچه انسان تر تنهاتر) و همیشه گشتیم دنبال سایه ای در این کویر زندگی....برای لحظه ای خلاصی از این رنج ....
خیلیامون برای برای به زمین گذاشتن این بار پناه میبریم به توهمات خودمون و برای خودمون میسازیم...کسی یا چیزی رو که باید باشه و نیست.....وعاشق میشیم....!!

عاشق حقیقتی که نیست و واقعیتی که هرگز توان راضی کردنمون رو نداره.....(هرچه انسان تر ناراضی تر....)

حتمن این جمله معروف رو شنیدین که میگن"در عشق نرسیدن هست"

شاید به این دلیل که :

همیشه روبرو شدن با واقعیت چیزی که از "او" ساختیم (و توهم کردیم) به ویرانی عشق می انجامه....!

در حقیقت شاید ما خیلی اوقات اسم هیجانات رو عشق گذاشتیم و براش خیال پردازی کردیم و رسیدیم....اما ندیدیم....جز بی وفایی(که در حقیقت خودمون مقصرش هستیم....به دلیل همون توهماتی که کرده بودیم)

گفتیم : من عاشق اون اسبم ....رفتیم و سوارش شدیم....خسته برگشتیم....!

گفتیم : من عاشق اون سیبم ....برداشتیم گاز زدیم .....سیر شدیم ...!

گفتیم : من عاشق این آدمم ....نداشت چیزی که ما میخواستیم ....سرد شدیم قطع شدیم...(حتا اگر هم داشت باز ما سیر یا خسته میشدیم)


و حالا ما این تنهایان باهم متوهم...گرفتار تو این زندگی...

.
.
.
منو ببخشید که نمیتونم ادامه بدم....

فقط خواستم بگم که عشق توهمی بیش نیست . یا بهتر تعریف ما از خوب یعنی همون عشق...چیزی که هیچوقت در وجود هیچ شیء یا آدمی نخواهیم یافت

اگر دوستیم با دوستمون و اگر همسریم با همسر مون همون چیزی رو که هست بپذیریم ....

یاد بگیریم که از چیزهای معمولی هم لذت ببریم ودر همه چیز به دنبال توهمات و افکار خودمون نباشیم ....!!

اسب رو بخوایم نه برای سوار شدن .....

سیب رو ببینیم نه برای گاز زدن .....

در "کنار" دیگران قرار بگیریم نه برای از تنهایی در اومدن یا ارضاء احساسمون به هم دم.....!

عادی باشیم .....


شنیدم که میگن : تا مطمئن نشدی که عاشقشی ازدواج نکن.....

من میگم :تا مطمئنی که عاشقشی ازدواج نکن....!!



پ.ن: حیف که نتونستم به درستی بیانش کنم....


دوست داشتید سنگسار(اینجا) رو هم بخونید

+ نوشته شده در  91/02/01ساعت 18:13  توسط محسن قاسمی امیری  | 

بحث

شرکت کردن تو این بحث ها حد اقلش بهمون میفهمونه دوستانمون چجوری فکر میکنن....

اگه شرکت نمیکنید بگید چرا....؟

اینجا وبلاگ خانم مرجان

اینجا وبلاگ خانم نسیم

و اینجا وبلاگ آقای سعید...

اکثرن دیدم تو این بحثها که گاهی تو وبلاگهای مختلف پیش میاد و معمولن پایان خوشی نداره دنبال نتیجه گیری هستن....که خودم خیلی نمیپسندم سمت و سو داشتن این میاحث رو....

نظرتون رو کلن درباره بحث کردن های مجازی برام بنویسین....

+ نوشته شده در  91/01/26ساعت 1:29  توسط محسن قاسمی امیری  | 

حق تقدم افکار

وقتی به جنگل برید به همراه نگاهتون....!

میبینید که درختچه هایی که به عنوان نهال سر از خاک در میارن ، بدون هیچ شاخ و برگ اضافه ای مستقیم به سمت نور رشد میکنند ...

و تا زمانی که سرشون از میون انبوه درختها بیرون نرفت فقط یک تنه صاف هستند بدون هیچ شاخ و برگ اضافی ای ...! انگار میدونن که داشتن شاخه قبل از رسیدن به نور برعکس جلوی درخت شدنشون رو میگیره وبا انرژی ای که از دست میدن هرگز نمیتونن درخت بالغی بشن....!!

یعنی در یک قانون نا نوشته اولین حق تقدم رو به رشد و رسیدن به نور میدن و داشتن شاخه و گل و میوه در مراحل بعدی رشدشون قرار داره....

نمیدونم تا به حال به این موضوع فکر کردید یا نه....

به حق تقدم افکار....!!؟

به اینکه پرداختن به کدوم فکر ارجحیت داره و کدوم آرزو باید فدای دیگری بشه...؟؟

آیا برای شکم گرسنه سیرشدن بر فواید گیاه خواری ارجحیت نداره...؟

ویا جامعه ای که دچار کوری مذهبی شده به بینایی محتاج تر از مسکن جوانان نیست....!؟

آیا نوجوانی که مغزش پر از سوالهای هستی شناسانه هست باید به مدل موهاش هم فکر کنه...!؟

.............................

خلاصه اینکه مسئله ای وجود داره به نام "حق تقدم افکار" درست مثل قوانین راهنمایی و رانندگی در ذهن...

که ما تنها قانون گذاران اون هستیم....

بهش فکر کنیم....


وبلاگ خانم مرجان اینجایه بحثی هست دوست داشتید نظرتون رو بگید....خوشحال میشم بدونم...

 

+ نوشته شده در  91/01/16ساعت 0:20  توسط محسن قاسمی امیری  | 

رابطه ها...!

به این پرنده ها نگاه میکردیم....  


و به آزادی فکر...

به اینکه اگه آزاد بودن چه سرزمین ها که زیر بال نمیگذاشتند !

و چه شکارچی هایی رو در حسرت خودشون فرو نمیبردن....!

به اینکه چه زندگی یکنواختیه زندگیشون بدون هیجان جا موندن از گله ویا ننشستن روی هر بوم....!

فکر میکردم به مهاجرتشون بین قاره های مختلف برای بقا....و دلیل تحمل اینهمه رنج....(وقتی میشه خیلی راحت تو یکی از همین قفس های پر آب و دون زندگیشون رو بکنن...)

به تفاوتهای نقششون با حیوون های دیگه تو طبیعت....

کلن داشتم فکر میکردم....به قوها...و ارتباطشون...!!!!(ادامه مطلب رو بخونید حتمن)

صدای سرفه دوستم اومد....

خیلی وقت بود داشت حرف میزد....!


گفت :فکر کنم گوشتش خیلی خوشمزه باشه....


فرنوش



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  91/01/05ساعت 4:40  توسط محسن قاسمی امیری  |